چرا افراد نادان خودشان را بهتر از دیگران میدانند؟

چرا افراد نادان خودشان را بهتر از دیگران میدانند؟
در نگاه اول، راهحل این مشکل ساده به نظر میرسد: «چرا کسی به این افراد نمیگوید که اشتباه میکنند؟» مگر بازخورد منفی نباید باعث شود آنها به خودشان بیایند و مهارتشان را اصلاح کنند؟ تحقیقات دانینگ به این سؤال پاسخی ناامیدکننده اما واقعبینانه میدهد: بازخورد منفی معمولاً کار نمیکند.
در بسیاری از فرهنگها، و بخصوص در تعاملات روزمره، صراحت کلام بیادبی تلقی میشود. ما وقتی لباس نامناسب دوستمان را میبینیم، یا وقتی همکارمان ایده احمقانهای میدهد، معمولاً لبخند میزنیم و سکوت میکنیم یا حتی بهدروغ تأیید میکنیم تا «دلش نشکند». در نتیجه، فرد نالایق در حبابی از تأییدهای دروغین زندگی میکند و هرگز نمیفهمد که کارش ایراد دارد.
فرد نالایق، زمین و زمان را مقصر شکست خود میداند تا تصویر ایدهآلی که از خود ساخته، حفظ کند
حتی اگر کسی پیدا شود و با صراحت انتقاد کند، ذهن فرد نالایق آمادهی نپذیرفتن است. دانینگ متوجه شد که این افراد استاد بهانهتراشی و فرافکنی هستند. اگر در امتحان رد شوند، استاد با آنها لج بوده؛ اگر در مسابقه ببازند، داور کور بوده یا زمین کج بوده؛ اگر تصادف کنند، ماشین جلویی بد ترمز زده است.
آنها شکست را به عوامل بیرونی نسبت میدهند تا تصویر ایدهآلی که از خودشان ساختهاند، ترک برندارد.
بنابراین ما با چرخهای بسته روبرو هستیم: ناتوانی باعث اشتباه میشود، فقدان فراشناخت مانع دیدن اشتباه میشود و مکانیزمهای دفاعی مانع شنیدن نقد دیگران میشوند. آیا راه فراری از این زندان ذهنی وجود دارد؟
راهحل متناقض؛ برای دیدن ضعف باید قویتر شد
آیا درمانی برای این نابینایی ذهنی وجود دارد؟ دانینگ و کروگر برای پاسخ به این سوال، دست به آزمایشی زدند که نتیجهاش شاید در نگاه اول عجیبترین پارادوکس این تحقیق باشد.
آنها گروهی از دانشجویان را که در آزمونهای منطق ضعیفترین عملکرد را داشتند، جمع کردند. این افراد همانهایی بودند که نمرات پایین میگرفتند اما فکر میکردند نابغهاند. محققان بهجای انتقاد، تصمیم گرفتند به آنها آموزش دهند. یک دوره کوتاه فشرده در زمینه منطق و استدلال برایشان برگزار کردند و سپس دوباره از آنها خواستند خودشان را ارزیابی کنند.
یادگیری باعث کاهش اعتمادبهنفس کاذب میشود: برای اینکه بفهمید چقدر نمیدانید، باید کمی بدانید
انتظار میرود که با افزایش مهارت، اعتمادبهنفس هم بالاتر برود، درست است؟ اما نتیجه کاملاً برعکس بود! وقتی مهارت دانشجویان بالا رفت، نمرهای که به خودشان میدادند سقوط کرد. چرا؟ چون آموزش به آنها علم کافی را داد تا بفهمند در گذشته چقدر اشتباه میکردند. آنها تازه فهمیدند که چه چیزهایی را نمیدانستند.
این کشف بزرگ دانینگ بود: آگاهی از ناتوانی، خودش نوعی توانایی است. برای اینکه بفهمید چقدر نمیدانید، باید مقداری دانش داشته باشید. جهل اعتمادبهنفس میآورد اما دانش، تردید و تواضع ایجاد میکند.
چرا افراد توانمند، خودشان را کمتر از واقعیت میبینند؟
نظریه دانینگ-کروگر فقط دربارهی احمقها نیست و نیمهی دوم آن روی باهوشها هم تمرکز دارد، اما به شکلی متفاوت.
در دادههای همان آزمایشهایی که ناتوانترین شرکتکنندگان خود را بالاتر از میانگین میدیدند، الگوی معکوسی در بالای طیف دیده میشود: افراد توانمند، اغلب تصور میکنند عملکردشان عادی است و دچار خطای شناختی دیگری میشوند.
مثلاً در آزمایش شوخطبعی، شرکتکنندگانی که دقیقترین همخوانی را با نظر کمدینهای حرفهای داشتند یعنی چارک چهارم عملکرد؛ بهطور سیستماتیک توانایی خود را کمتر از جایگاه واقعیشان برآورد کردند. آنها نهتنها خودشان را بهترین نمیدانستند، بلکه گاهی حتی تصور میکردند قضاوتشان تفاوت معناداری با دیگران ندارد.
اثر اجماع کاذب: مشکل متخصصان این است که فکر میکنند کارهای سخت، برای بقیه مردم هم آسان است
دانینگ و کروگر این پدیده را با یک فرض روانشناختی توضیح میدهند: افراد توانمند، تجربهی درونی خود را معیار قضاوت دربارهی دیگران قرار میدهند.
اگر تشخیص یک شوخی خوب، تحلیل یک جملهی پیچیده یا حل یک مسئلهی منطقی برای آنها دشوار نباشد، گمان میکنند این سهولت، تجربهای همگانی است، تجربهای که اثر اجماع کاذب نامیده میشود. این گروه نمیبینند چه چیزی را بهراحتی انجام میدهند، چون آن مهارت برایشان عادی شده است.
اگر مکآرتور ویلر (دزد بانک) دچار توهم «من خاص هستم» بود، افراد متخصص دچار توهم «من معمولی هستم» میشوند. آنها نمیدانند که مهارتشان چقدر کمیاب و ارزشمند است، چون استانداردشان را به همه تعمیم میدهند.
منبع : زومیت