چرا بیشتر مدیرعاملهای شرکتهای بزرگ دنیا مهندساند؟

چرا بیشتر مدیرعاملهای شرکتهای بزرگ دنیا مهندساند؟
شاید فکر کنید شرکتهای تکنولوژی مثل گوگل و اپل باید توسط مهندسها اداره شوند، ولی دلیلی ندارد بقیه دنیا از این الگو پیروی کنند. اما نفوذ تفکر مهندسی حتی به دژهای سنتی مالی جهان هم رسیده است.
برای مثال جفری اسپریچر را به یاد بیاورید؛ مدیرعامل شرکت هلدینگی که مالکیت «بورس نیویورک» (NYSE) را در اختیار دارد؛ یعنی قلب سرمایهداری جهان. اگر قرار باشد جایی را پیدا کنیم که قلمرو مطلق فارغالتحصیلان مالی و مدیریت باشد، همینجاست. اما اسپریچر چه مدرکی دارد؟ مهندسی شیمی.
کسبوکار، در نهایت چیزی جز هنر حل مسئله نیست
او خودش اعتراف میکند: «من هرگز شغلی نداشتم که ذرهای به شیمی ربط داشته باشد.» پس چرا این مدرک به او کمک کرد تا به چنین جایگاهی برسد؟ او میگوید: «نظم و انظباطی که در آن رشته یاد گرفتم، به من حل مسئله را آموخت و کسبوکار، واقعاً چیزی جز حل مسئله نیست.»
این جمله کلیدی است. چه بخواهید یک پل روی رودخانه بزنید، چه بخواهید موشکی را به مریخ بفرستید و چه بخواهید استراتژی مالی یک شرکت عظیم را در دوران رکود طراحی کنید، شما به مهارت واحدی نیاز دارید: توانایی شکستن یک مشکل بزرگ به قطعات کوچکتر، تحلیل دادهها و توسعهی راهحلی کارآمد.
مهندسان همیشه ساختار بخشیدن به آشوب را تمرین میکنند؛ مهارتی که در هر صنعتی، از بانکداری تا خردهفروشی، خریدار دارد.
مدیرعامل فردا چه کسی است؟
با این تفاسیر فکر میکنید باید روی دانشکدههای مدیریت خطقرمز بکشیم و دوران MBA را پایانیافته بدانیم؟ قطعاً نه. مدیریت کسبوکار هنوز هم دانش ارزشمندی است و بسیاری از مهندسان موفق مانند تیم کوک و لیسا سو، بعداً با دورههای مدیریتی دانش خود را تکمیل کردهاند.
اما سیگنالی که بازار امروز مخابره میکند از کنار رفتن انحصار MBA حکایت دارد. دیگر نمیتوانید بهصرف یادگیری تئوریهای مدیریت و بدون درک عمیق از ماهیت محصول و تکنولوژی، انتظار داشته باشید که در رأس نوآورترین شرکتهای جهان قرار بگیرید.
ما در حال گذار به دورانی هستیم که مرز بین سازنده و مدیر کمرنگتر میشود. جهان امروز پیچیدهتر، فنیتر و سریعتر از آن است که با فرمولهای آمادهی قدیمی ادارهاش کنیم. شرکتها مشتاق جذب افرادی هستند که فراتر از حفظ وضعیت موجود، بتواند آینده را طراحی کند.
احتمالاً مدیران موفق فردا با سه ویژگی شناخته میشوند: نخست، تفکر سیستمی دارند یعنی میدانند تغییر در یک بخش کوچک، چگونه کل سیستم را تحتتأثیر قرار میدهد. دوم، از جزئیات نمیترسند و حاضرند دستشان را آلوده کنند و وارد عمق مسائل فنی شوند.
و سوم، عاشق ساختناند و لذت اصلیشان دیدن محصول نهایی است، نه نمودارهای سود سهام.
شاید روزی مسیر رسیدن به اتاق مدیرعامل، از راهروهای مرتب دانشکدههای بازرگانی میگذشت؛ اما امروز به نظر میرسد این مسیر از آزمایشگاهها، کارگاهها و پشتِ مانیتورهای کدنویسی میگذرد. تغییری که شاید نادلا، ماسک و همقطارانشان شروع کردند، حالا استاندارد جدید قدرت را در دنیا کسبوکار تعریف میکند.
منبع : زومیت



