از جنرال الکتریک تا ایلان ماسک؛ بازگشت «شرکتِ همهچیز»

از جنرال الکتریک تا ایلان ماسک؛ بازگشت «شرکتِ همهچیز»
در روزگاری نهچندان دور، شرکت جنرال الکتریک با در اختیار داشتن مجموعهای گسترده از کسبوکارها (از تولید لامپ، موتور جت و لوازم خانگی گرفته تا دستگاههای اشعه ایکس و سونوگرافی، توربینهای بخار، لوکوموتیو و شبکههای تلویزیونی) ارزشمندترین شرکت جهان به شمار میرفت. این شرکت دهها محصول و خدمت مختلف را در حوزههای کاملاً متفاوت ارائه میداد و نمونهای شاخص از یک «ابرشرکت» محسوب میشد.
به گزارش نیوزلن و به نقل از Techcrunch، زمانی که جک ولش در سال ۱۹۸۱ هدایت جنرال الکتریک را بر عهده گرفت، با شرکتی روبهرو بود که در دهه پیش از آن، حدود یکپنجم ارزش بازار خود را از دست داده و دچار سردرگمی راهبردی شده بود. نخستین اقدام ولش، تعدیل گسترده نیروی انسانی بود. او در همان سالهای ابتدایی بیش از ۱۰۰ هزار نفر را اخراج کرد؛ اقدامی که لقب «جک نوترونی» را برایش به همراه آورد، کنایهای به بمب نوترونی که انسانها را از میان میبرد اما ساختمانها را دستنخورده باقی میگذارد.
ولش منابع مالی حاصل از این صرفهجوییها را صرف خرید پیاپی شرکتهای دیگر کرد. بسیاری از این شرکتها در حوزههایی مشابه کسبوکارهای موجود جنرال الکتریک فعالیت میکردند، اما برخی دیگر مانند شبکه NBC که در سال ۱۹۸۶ خریداری شد، هیچ ارتباط مستقیمی با صنایع سنتی این غول صنعتی نداشتند. هدف از این خریدها، گسترش دامنه نفوذ و تنوعبخشی به پرتفوی شرکت بود؛ رویکردی که امروزه نیز آشنا به نظر میرسد.
در دوران مدیریت ولش، او بهعنوان مدیری توانمند و اثرگذار شناخته میشد و بسیاری از مدیران عامل رقیب، سبک مدیریتی او را الگوی خود قرار میدادند. برنامه آموزش مدیریت جنرال الکتریک به سطح معتبرترین مدارس بازرگانی جهان رسید و شماری از مدیران پرورشیافته در این ساختار، بعدها هدایت شرکتهای حاضر در فهرست فورچون ۵۰۰ را بر عهده گرفتند.
ولش با ترکیبی از اخراجهای گسترده و خریدهای مداوم، جنرال الکتریک را به ماشینی برای تولید ثروت تبدیل کرد؛ بهگونهای که ارزش بازار این شرکت از حدود ۱۴ میلیارد دلار در آغاز دوره مدیریت او، به بیش از ۴۰۰ میلیارد دلار در زمان کنارهگیریاش در سال ۲۰۰۱ رسید و سود سهام سهامداران بهطور پیوسته افزایش یافت.
با این حال، این رویکرد بدون ضعف نبود. در آخرین سال حضور ولش در جنرال الکتریک، قیمت سهام شرکت کاهش پیدا کرد و با وقوع بحران مالی سال ۲۰۰۸، آشکار شد که ساختار پیچیده این مجموعه، نقصهای عمیقی را در دل خود پنهان کرده است.
سود حاصل از فعالیتهای جنرال الکتریک کپیتال برای پوشاندن عملکرد ضعیف سایر بخشها به کار میرفت و زمانی که مشخص شد این بازوی مالی بهشدت درگیر ابزارهای پرریسک و مشکوک است، شکافهای مدل کسبوکار شرکت نمایانتر شد.
در نهایت، دولت فدرال ایالات متحده با اختصاص ۱۳۹ میلیارد دلار کمک مالی به جنرال الکتریک کپیتال وارد عمل شد، اما اعتبار و درخشش این غول صنعتی دیگر بازنگشت. پنج سال پیش، جنرال الکتریک رسماً اعلام کرد که به سه شرکت مستقل تفکیک خواهد شد؛ پایانی بر دوران یک ابرشرکت خوشهای.
فراتر از مقایسه با ولش، برخی تحلیلگران شباهت ایلان ماسک را با چهرههایی حتی قدیمیتر در تاریخ اقتصاد آمریکا میدانند؛ دورانی پیش از آنکه جنرال الکتریک به الگوی شرکتهای بزرگ تبدیل شود. دیوید یوفی، استاد دانشکده بازرگانی هاروارد، اظهار کرده است: «به نظر من، این روایت بیشتر شبیه داستان بارونهای دزد است تا داستان یک شرکت بزرگ مانند جنرال الکتریک.»
مدیرعامل عصر طلایی
یوفی با اشاره به «عصر طلایی» اقتصاد آمریکا توضیح میدهد که در آن دوره، افرادی مانند جیپی مورگان و جان دی. راکفلر شرکتهای عظیم و قدرتمندی را کنترل میکردند که صنایع نوظهوری همچون راهآهن و نفت را شکل دادند. این افراد، یا مستقیماً و یا از طریق نفوذ در هیئتمدیرهها، بر شرکتها سلطه داشتند و میتوانستند آنها را مطابق منافع خود با یکدیگر ترکیب و هماهنگ کنند.
به گفته یوفی، «این رویکرد شباهت زیادی به مسیری دارد که ایلان ماسک در پیش گرفته است؛ مسیری که بیش از هر چیز به غرور فردی، قدرت بازار و تلاش برای تعیین سرنوشت صنایع مختلف مربوط میشود.»
بخش قابل توجهی از قدرت بارونهای دزد، از دو عامل ناشی میشد: ثروت عظیم شخصی و نبود چارچوبهای نظارتی سختگیرانه. نابرابری ثروت در سالهای اخیر نیز روندی مشابه را تجربه کرده است. ثروت جان دی. راکفلر در دوران اوج، معادل یک تا دو درصد از تولید ناخالص داخلی ایالات متحده برآورد میشد؛ نسبتی که امروز شباهت قابل توجهی با داراییهای ایلان ماسک دارد.
یوفی در عین حال تأکید میکند: «تفاوت اساسی اینجاست که در عصر طلایی، تقریباً هیچ نظام نظارتی منسجمی وجود نداشت. امروز، ما در جهانی با مقررات بهمراتب سختگیرانهتر زندگی میکنیم، هرچند همزمان شاهد عقبنشینی تدریجی برخی از این مقررات نیز هستیم.»
سرنوشت نهایی ماسک و امپراتوری تجاریاش، به دو عامل کلیدی بستگی دارد: مسیری که او برای سازماندهی شرکتهایش انتخاب میکند (ادغام یا حفظ استقلال آنها) و نحوه واکنش جامعه و نهادهای حاکمیتی به قدرت روبهافزایش او. ماسک، همانند پیشینیان عصر طلایی، کوشیده است با صرف بیش از ۳۰۰ میلیون دلار، بر روند انتخابات در ایالات متحده و دیگر کشورها تأثیر بگذارد.
اگر ماسک در نهایت تصمیم به ادغام یک یا چند شرکت خود بگیرد، ممکن است شاهد شکلگیری یک شرکت بزرگ واقعی باشیم؛ مدلی که امروزه چندان محبوب نیست. به گفته یوفی، شرکتهای بزرگ در گذشته راهکاری برای کاهش ریسک سرمایهگذاران بودند، زیرا تنوع فعالیتهای ضدچرخهای آنها باعث میشد زیان یک بخش، با سود بخشهای دیگر جبران شود.
اما این منطق در دهههای بعدی تا حد زیادی کنار گذاشته شد. سرمایهگذاران معمولاً در شرکتهای تخصصیتر، که کارایی بالاتری دارند، بازده بهتری کسب میکنند و ساختارهای چندبخشی نیز ارزشگذاری دقیق را دشوارتر میسازند؛ پدیدهای که در ادبیات مالی با عنوان «تخفیف شرکتهای چندبخشی» شناخته میشود.
فارغ از بحث ادغام، بزرگترین محدودیت پیشروی شرکتهای ماسک احتمالاً مقرراتی است که در نهایت تحت تأثیر افکار عمومی شکل میگیرد. غولهای اقتصادی اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم نیز سرانجام با موجی از قوانین جدید در دوران ترقیخواهی مهار شدند.
ماسک مهارت ویژهای در تبدیل چشماندازهای آیندهمحور به پروژههای تجاری دارد؛ چشماندازهایی که تخیل عمومی را بهخوبی درگیر میکنند. پرسش اساسی این است که او تا چه زمانی قادر خواهد بود این مسیر را بدون برخورد با محدودیتهای جدی ادامه دهد؟



